در بخشی از مقدمه این کتاب میخوانیم: «روزهای پایانی سال۱۳۹۸، اتفاقی افتاد تا نسلی که جنگ ندیده و دهۀ شصت را درک نکرده بود، بتواند صفای خاطرات آن زمان را بچشد. خاطراتی که از فداکردن جان ها در خط مقدمش تا دستکش و کلاه بافتن و مربا گرفتن پشت جبهه اش برای نسلهای بعد، فقط کلماتی خواندنی و شنیدنی و دور بودند و هیچ کس حتی فکرش را هم نمی کرد بتواند ذرهای از آن حال و هوا را درک کند.
روزهای پایانی سال۹۸ کرونا آمد. صفهای نماز جماعت از هم گسست و مسجدها و پایگاه ها خالی شد، کتابخانه ها تعطیل، دورهمی ها لغو و کلاس ها مجازی شد، دانشگاه ها بی دانشجو ماند، دید و بازدیدها تلفنی شد و کم کم کورسوهای امیدی که نسل جدید برای برگشتن به صفای قدیم داشت، باید از بین می رفت؛ اما نرفت؛ چون هشت سال دفاع مقدس به ما یاد داده بود که در کمبودها خودکفا، در کاستی ها خلاق، در تنگناها جسور و در تحریم ها غنی می شویم. کرونا آمد و به همه نشان داد مردم، همان مردم دوران جنگ اند. هنوز هم همان امام است و همان امت و چیزی بین خاطرات جا نمانده.»
کتاب پیش رو روایتی است از مردمی که بهمحض ایجاد بحران و تهدید برای کشورشان، قرنطینه خانگی را به میدان جهاد تبدیل کردند. در حالی که با آمدن کرونا، مردم متمدن غرب، به خوی غرب وحشیشان برگشته بودند و فروشگاهها را غارت میکردند، ما نیز به گذشتهمان برگشتیم. انگار دوباره مسجد و حسینیهها، پایگاههای پشتیبانی جبهه شده و خانمها شال و کلاه بافتن و شستن و دوختن لباسهای رزمندگان را از سر گرفته باشند. این بار هم همان دستها دوختند و همان چرخها چرخیدند، فقط جای پارچه لباسهای خاکی را پارچههای سفید ماسک و گان گرفت.»