داستان مصطفی از زبان مادرش روایت میشود مادری که در هشت سالگی پدر مهربانش را از دست میدهد و در کودکی یتیم میشود. اهل یزد هستند.
مردمی سختکوش و مهربان. همراه مادر کار میکند تا چرخ زندگی شان بدون پدر بچرخد. وقتی ۱۳ ساله میشود با آقا رحیم ازدواج میکند. آقا رحیم مامور شهربانی و اهل همدان است.
بعد از ازدواج به همدان میرود غریب و تنها. فرزند اولش مرضیه دو ساله بود که مصطفی به دنیا آمد. چندی بعد از تولد مصطفی جنگ ایران و عراق شروع میشود. آقا رحیم و برادرش محسن راهی جبهه میشوند.
در یکی از عملیاتهای محسن برادرش به شهادت میرسد. آن موقع مصطفی ۴ یا ۵ ساله بود. که به عموی شهیدش افتخار میکند. مصطفی مهربان و باهوش بود. از بچگی به کشتی علاقه داشت.
در ادامه کتاب من مادر مصطفی می خوانیم: مادر از سال سوم راهنمایی مصطفی همراه او شروع به درس خواندن می کند. شخصیت مصطفی در کنار پدر شکل میگیرد و پرورش می یابد.با اینکه خیلی در درس خواندن بهش سخت نمیگرفتند اما بین دوستانش می گفت: فقط دانشگاه صنعتی شریف قبول میشوم .
کنکور که داد نتوانست شریف بیاورد و دوباره تلاش کرد تا موفق شد. در تابستان ۸۶ خانواده که همه فرزندانشان در دانشگاه تهران قبول شده بودند به تهران کوچ میکنند و ساکن میشود.
مصطفی فقط اهل درس نبود کار هم می کرد ورزش می رفت و کشتی میگیرفت. سال سوم دانشگاه بود که از دختر خانمی در دانشگاه خوشش میآید و از مادر میخواهد که با ایشان صحبت کند بعد از آن خانواده برای مراسمات اولیه اقدام میکنند و مصطفی ازدواج میکنند.
پس ازازدواج وارد سایت نطنز شده و در آنجا مشغول به کار میشود. همیشه بالاترین اهداف را انتخاب می کرد. به همسرش توصیه خواندن کتابهای شهید مطهری را کرده بود.
مصطفی در روز ۲۴ دی ماه ۱۳۹۰ به همراه راننده و رفیقش قشقایی ترور شد و به شهادت رسید. او جوانترین دانشمند شهید هستهای بود. یادگار او تنها فرزندش علیرضا است. شاگرد اخلاق آیت الله خوش وقت بود.
درباره نویسنده کتاب من مادر مصطفی
در سال ۱۳۴۵ در ورامین متولد شده و تحصیلات خود را تا مقطع لیسانس در رشته علوم تربیتی ادامه داده است. از معلمین دلسوز کشور میباشد و در عین حال با بسیج، سپاه، جهاد سازندگی و سازمان تبلیغات اسلامی همکاری داشته است.
از آثار او، کتاب جنگ پابرهنه ،کتاب منتخب دفاع مقدس، نرگس، مالک خیبر و پروانههای عرصه خبر کتابهای برگزیده جشنواره کتاب معلم میباشند.
گزیده ای از کتاب
در اینجا برای آشنایی شما عزیزان گزیده ای از کتاب من مادر مصطفی را تقدیمتان می کنیم:
تنها مهمانی که بعد از شهادت مصطفی خانه ی خود مصطفی آمد حضرت آقا بودند. آقا از مصطفی صحبت کردند. این که مقام شهید خیلی بالاست و قلم عالم از خون شهید برتراست. حالا وقتی شهید عالم هم باشد، دانشمند هم باشد، از هردو امتیاز برخوردار است.
حضرت آقا حس عجیبی به شهادت مصطفی داشتند. جدای از اینکه پیام فرستادند و برای تسلی دادن به منزل ما آمدند در خطبه های نماز جمعه گفتند: ((شهیدی که شهادتش دل ما راسوزاند.))
آخرین بار، روز جمعه آمد.وقتی دلم خیلی برایش تنگ میشد، قراری با او کی گذاشتم و میرفتم شرکت دیدنش. هرچقدرفرصت داشت، دوری میزدیم. صحبت می کردیم …
قبل از تولد علیرضا خواب دیده بود یک نوزاد پسر، لا
ی ملحفه پیچیده اند، می دهند بغلش و اسمش را علی اصغر احمدی روشن صدا می کنند. علیرضا را دعوا نمیکرد. با حضور کمرنگی که داشت، نمی خواست خاطره بدی در ذهنش بماند. از سرکار که می آمد، با علیرضا شمشیر بازی می کرد و کشتی می گرفت.
خیلی تاکید داشت علیرضا مشکلات زندگی را بچشد. زود بزرگ شود و روی پای خودش بایستد.