درباره کتاب نعمت جان
صغری بُستاک، سال ۱۳۳۷ در اندیمشک متولد شده و آغاز فعالیتهایش به روزهای پیش از پیروزی انقلاب برمیگردد. او پس از انقلاب هم در نهادهای انقلابی همچون بنیاد مستضعفین، نهضت سوادآموزی، کمیته امداد و نهایتاً بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک خدمت کرده است. اواخر سال ۱۳۶۶ با دعوتنامهای از طرف تعاون سپاه، در کنار امدادگری، مسئول گروه انصارالمجاهدین شد. در کتاب نعمت جان از روزهای زندگیاش صحبت میکند و خاطراتی سخن میگوید که در زمان امدادگری در بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک، شاهدشان بوده است.
در پشت جلد این کتاب چنین میخوانیم: «دست تنها بودم. همه پرستارها سرشان شلوغ بود و کسی نبود کمکم کند. تا آن موقع چنین کاری نکرده بودم. خیلی میترسیدم. زیرلب صلوات میفرستادم تا آرام شوم. به امام زمان (عج) توسل کردم. گازاستریل و قیچی و باند و پنس و بتادین و چند تا وسیله دیگر را برداشتم. تلفن زنگ خورد. آقای عسکری از تبلیغات پشت خط بود. پرسید: «توی بخش کمک میخواید؟» گفتم: «خدا خیرت بده. زود بلند شو بیا.» رفتم بالای سر مجروح. بهش گفتم: «مجبوریم همین جا ترکش رو دربیاریم. نمیتونم بیهوشت کنم. تحمل درد رو داری؟» چشمهایش بیرمق بود. نگاهی انداخت بهم و گفت: «آره… فقط درش بیارید… سینهام داره میسوزه.»
خواندن کتاب نعمت جان را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم
خواندن کتاب نعمت جان را به تمام دوستداران آثار و خاطرات رزمندگان دفاع مقدس پیشنهاد میکنیم.
بخشی از کتاب نعمت جان
سازمان آب به کارگرهایش پیاز و بامیه و سیب زمینی و… با قیمت تعاونی می داد. محصولی را که توی زمین خودمان کشت نمیشد آقام معمولا از سازمان میخرید و میآورد خانه. همیشه برای قیمە نذری محرم، یک گونی سیب زمینی از سازمان میخرید. نوجوان که بودم با دخترعموهایم، مهین و شهین و پری و خواهرهایم کبری و مهتاب، دور هم توی حیاط مینشستیم و شب قبل از عاشورا با هم سیبزمینیها را پوست میکندیم خرد میکردیم. هر بار با دخترعموهایم جمع میشدیم، از خاطرات و بچگیهایمان که خاطرات دوری هم نبودند حرف میزدیم. شهین همیشه به من میگفت «جرزن» چون معمولا توی بازی ها تقلب می کردم به خصوص موقع لی لی بازی و هفت سنگ و اسم فامیل. گاهی هم برای اینکه حوصلهمان سر نرود اسم فامیل شفاهی بازی میکردیم. باز هم جر میزدم و کلی میخندیدیم. آقام خیلی بدش میآمد. همیشه سرمان تشر می زد و می گفت: «ایقد نخندید. شب قتله.»
چند دقیقه سا کت میشدیم و باز یکی از دخترها حرفی می زد و صدای خندهمان بلند میشد. سیب زمینیهایی را که خلال میکردیم، پای حوض میشستیم و میریختیمشان توی سلههای چوبی تا آبشان گرفته شود. یکی از همان شبهای محرم باران شدیدی بارید. رعد و برق زیادی هم زد. پای درخت توت توی باغچه چند تا قار چ سبز شد. هرکدام اندازە گردو بود. نیمه شب با کبری قارچها را چیدم، چندتکه شان کردیم و کمی توی روغن سر خ کردیم و خوردیم. خیلی خوشمزه بودند. همیشه وقتی بارانهای شدید میبارید منتظر رشد قار چ بودیم. ننه و آقا هم خیلی طعم قارچ را دوست داشتند و میآمدند با ما قارچ میخوردند.
چشمم افتاد به ننه که آقام لیوان آبی گرفته بود جلویش و اصرار میکرد آب بخورد. اما ننه آب هم از گلویش پایین نمیرفت. خودش داریوش و فریدون و اردشیر را از زیر قرآن رد کرده بود. از وقتی هم که میرفتند جبهه، برای سلامتی شان ختم صلوات می گرفت. بعضی وقتها که بیتاب می شد آرام آرام اشک میریخت. تحمل دیدن گریههای ننه را نداشتم. هر بار ننه گریه میکرد دلم میگرفت. آن باری هم که توی مدرسه افتادم و پایم در رفت، آقام آمد مدرسه و من را گذاشت روی دوشش و آورد خانه…